روزگاری در شهر دوردستی به نام ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا .مردمان از توانایش میترسیدند و به سبب دانایش دوستش میداشتند.
در میان این شهرچاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند حتی پادشاه ودرباریانش.زیرا که چاه دیگری نبود.
یک شب هنگامی که همه در خواب بودند جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایه شگفتی درچاه ریخت و گفت :از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه میشود .
بامداد فردا همه ساکنان شهر بجز پادشاه و وزیرش از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند چنان که جادوگر گفته بود.
آن روز مردمان در کوچه های باریک ودر بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند "پادشاه ما دیوانه است.پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند.یقین است که مانمیتوانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم.باید اورا سرنگون سازیم."
آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند .وقتی که جام را آوردند از آن نوشید و به وزیرش دادتا اوهم بنوشد.
از آن شهر دوردست ویرانی غریو شادمانی برخاست زیراکه پادشاه و وزیرش عقلشان را بازیافته بودند.
کتاب: دیوانه
نویسنده: جبران خلیل جبران
در میان این شهرچاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند حتی پادشاه ودرباریانش.زیرا که چاه دیگری نبود.
یک شب هنگامی که همه در خواب بودند جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایه شگفتی درچاه ریخت و گفت :از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه میشود .
بامداد فردا همه ساکنان شهر بجز پادشاه و وزیرش از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند چنان که جادوگر گفته بود.
آن روز مردمان در کوچه های باریک ودر بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند "پادشاه ما دیوانه است.پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند.یقین است که مانمیتوانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم.باید اورا سرنگون سازیم."
آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند .وقتی که جام را آوردند از آن نوشید و به وزیرش دادتا اوهم بنوشد.
از آن شهر دوردست ویرانی غریو شادمانی برخاست زیراکه پادشاه و وزیرش عقلشان را بازیافته بودند.
کتاب: دیوانه
نویسنده: جبران خلیل جبران
یاحق
محمدبهزادفرازنده
محمدبهزادفرازنده

